تبليغاتX
جام بلا
حرفهای ناتمام

کو سوره ای که خوب روایت کند مرا

هر شب به راه راست هدایت کند مرا

در تنگنای آجر و سیمان نشسته ام

چشمم به پنجره که حمایت کند مرا

سرشار از غبار دروغ است صورتم

از آینه نخواه روایت کند مرا

در راه پر غرور بهشت است نوبتم

نفرین به دوزخی که رعایت کند مرا

فرقی نمی کند که دراین باغ بی بهار

گل یا که دست باد حکایت کند مرا

چیزی شبیه چنبرک مار چشم تو

هر شب به صرف زهر زیارت کند مرا

از این همه فرشته زیبا در آسمان

شیطان چرا همیشه عبادت کند مرا ؟!

تنها حضور صادق چشمان مست او

شاید به راه راست هدایت کند مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:45  توسط حمزه زارعي  | 

 

                         ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

 

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

                 نه بایدهای ما...

 

مثل همیشه آخر حرفم

 

و حرف آخرم را

 

                       با بغض می خورم

 

پاییز در دفترچه کاهی خود سه شنبه ای را نگارش کرد که به یقین پایتخت درد جهان خواهد بود سه شنبه ای که به قول پرستو در کوچه آفتاب هنگام تنفس صبح، آینه ای ناگهان شکسته شد سه شنبه ای تلخ و بی حوصله سه شنبه ای سنگین و سرسخت سه شنبه ای که کوه غم آفریده شد روزی که با دستور زبان عشق گلها همه آفتابگردان وار به دور آفتابی بی غروب ، غروب را به تماشا نشستند.

آری گل آفتابگردان شعر آرمانگرایی دکتر قیصر امین پور هم مثل چشمه مثل رود مثل سید حسن رفت. رفت تا یار دیرینش تنها نباشد و برای همدیگر بدور از هیاهو شعر بخوانند:

 

سنگ ناله می کند: رود رود بی قرار

کوه گریه می کند: آبشار آبشار

 

آه سرد می کشد، باد، باد داغدار

خاک می زند به سر آسمان سوگوار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:5  توسط حمزه زارعي  |