|
حرفهای ناتمام
|
بهارهاي شگفتي در راهند
فردا گلي ميشكفد كه بادها را پرپر خواهد كرد
ساعت بیست و پنج
پشت ميزي نشستهام تنها
دارم از خط يار ميخوانم
از طلوع بهار ميخوانم
از هواي هميشگي سيرم
گاه دلباز و گاه دلگيرم
مثل اين عابران بي شبنم
سخت بي روح و گنگ و غمگينم
عابراني كه دير ميآيند
خسته و سر به زير ميآيند
عابراني كه سخت درگيرند
عابراني كه زود ميميرند
عابراني بدون يك لبخند
عابراني هميشه قانونمند
عابراني كه اهل اينجايند
عابراني كه دود ميزايند
از تملق هميشه سرشارند
ابر اما كثيف ميبارند
با تكان دو شيشه ميرقصند
پرچمند و هميشه ميرقصند
عابراني كه درد دين دارند؛
مارهايي در آستين دارند؛
رنگ كاخ سفيدشان سرخ است
دستهاي پليدشان سرخ است
كارشان در امور بيكاري است
خون ما در حسابشان جاري است
***
ميرسد از هزارهاي خونين
شهروندي هميشه عطرآگين
او كه يوسف دلي است يوسف تر
با عبايي شبيه پيغمبر
شهر را غرق نور خواهد كرد
از زمستان عبور خواهد كرد
آسمان پر بهار خواهد شد
دشتها سبزهزار خواهد شد
دست خالي باغ بي ترديد
شاخه شاخه انار خواهد شد
منحنيهاي اخم ما يك روز
از خودش شرمسار خواهد شد
جمكرانش كه جاي خود دارد
كوفه هم بي قرار خواهد شد
ريههاي كثيف تهران هم
پاكتر از بهار خواهد شد
سرفه بي امان ماشينها
تا ابد بركنار خواهد شد
اشك با گونههاي بازيگوش
هم دل و هم قطار خواهد شد
آفتاب السلام ميگويد
ماه ، ماه تمام ميگويد
او كه يوسف دلي است يوسفتر
با عبايي شبيه پيغمبر
شهر را غرق نور خواهد كرد
از زمستان عبور خواهد كرد
حرف از سبزه زار خواهد زد
برجها را كنار خواهد زد
عابران را سلام خواهد كرد
جنگها را تمام خواهد كرد
مطربان را سه تار خواهد داد
عشق را انتشار خواهد داد
از وفور هزار ميگويد
از گل و سبزه زار ميگويد
او كه يوسف دلي است يوسفتر
با عبايي شبيه پيغمبر
فصل دست و ترنج ميآيد
ساعت بيست و پنج ميآيد