|
حرفهای ناتمام
|
غزلی دیگر
دیگر دلی بهانه دریا نمی کند
دستی دو چشم پنجره را وا نمی کند
در دودهای سمی و سربی تلف شده است
آن طوطیی که معرکه بر پا نمی کند
عیسی که عشق در نفس سنگ می دمد
فکری به حال روح کلیسا نمی کند
چون بی سبب به زاهد ما عمر می رسد
پس بی دلیل پشت به دنیا نمی کند
آدم اگر دوباره به دنیا سفر کند
میلی چنین به میوه حوا نمی کند
گم می شود میان هزاران هزار حرف
آن واژه ای که قافیه پیدا نمی کند
آن سرنوشت معجزه آسای قعر چاه
ما را چرا عزیز زلیخا نمی کند؟