تبليغاتX
جام بلا
حرفهای ناتمام
در شهر شما که آب هم می سوزد

نزدیکترین سراب هم می سوزد

از دیدن تاریکی شبهای شما

حتی دل آفتاب هم می سوزد

              ***

از دل، دل کربلایی ات حرف بزن

از غربت و از جدایی ات حرف بزن

هم ایل توام بیا و این ساعت را

با لهجه روستایی ات حرف بزن

            ***

ما یک دل و یک سینه پر از غم داریم

از دید شما دو چشم مبهم داریم

ما را بگذارید به حال خودمان

ما از نظر عقل کمی کم داریم

           ***

رفتی و زمانه زود پیرم کرده است

ما بین هزار غم اسیرم کرده است

رفتی و زمانه پر از بود و نبود

از هر چه که هست و نیست سیرم کرده است 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:0  توسط حمزه زارعي  | 

با سلام

یک غزل تازه

در این گرم بازار بی نانتان

کپک می زند باز ایمانتان

بهار مرا با ولع می خورد

دهان بزرگ زمستانتان

نمی گیرد از صورت ما غبار

همه گرد و خاک است بارانتان

بجای غزل خون هم می خورید

شبیه هیولاست انسانتان

بجز زوزه گرگ های سیاه

نوایی ندارد نیستانتان

پر از آفتاب و پر از ماهتاب

پر از یوسف است آه زندانتان

به پایین نیارید با زرق و برق

شکوه غریب خراسانتان

          ***

کجا می برند ها کجا می برند

شما را شما ناخدایانتان؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:19  توسط حمزه زارعي  | 

با سلام

اين وبلاگ تازه را افتاده است قصد دارم كه در آن بيشتر به شعر و دنياي شاعري بپردازم در ابتدا غزلي نا تمام از خودم مي نويسم

نام ما غرور و سادگي ماست 

درد نام خانوادگي ماست

عشق با تمام خوب بودنش

دسته گل به آب دادگي ماست

عكسهاي بي رتوش روستا

خاطرات بي افادگي ماست 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:32  توسط حمزه زارعي  |