تبليغاتX
جام بلا


جام بلا

حرفهای ناتمام

۱

زن!
اينقدر غر نزن

ما به كوه نرفته بوديم كه در دره بيافتيم

ماجراي سقوط را از قله‌نشينان بپرس

 

۲

 سكوت كني

ديوار قصيده‌اي مي‌شود

                           دشوار

كه شاعران عصر حجر هم

             در معناي كلماتش عاجزند

۳

اين قندهاي مكعب مستطيل

 اين شكلاتهاي شيك پوش

                           - اگر بگذارند-

تلخي چشمهات را

        با هيچ چيز عوض نمي‌كنم

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:55 توسط حمزه زارعي| |

از خاطرات کهنه و تا خورده ام پيداست

از رنج هاي برده و نا برده ام پيداست

 

 پيداست در من نو بهاري سبز مي رويد

پيداست از گلهاي نا پژمرده ام پيداست

 

 پنهان مکن از من خودت را بي جهت اي دوست

تا جاي جاي خنجرت بر گرده ام پيداست

 

رد نگاه های پر از پیچ شمالت هم

بر گونه های خيس و باران خورده ام پيداست

 

 تو زاهدی _ بر منکرش لعنت _ ولي من هم

کفري ميان مذهب افسرده ام پيداست

 

 - صرف نظر از عشق -  جای سرخ لبهایت

بر زخمهاي تازه و نشمرده ام پيداست

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:38 توسط حمزه زارعي| |

ظهر تابستان است

 سايه‌ها مي‌دانند كه چه تابستاني است

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:11 توسط حمزه زارعي| |

ببار از ديده دامن دامن اي اشك

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:28 توسط حمزه زارعي| |

سر اومد زمستون

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39 توسط حمزه زارعي| |

اينروزها قيمت نان در نمازم تاثير مستقيم دارد

 

اينروزها بزرگ شده‌ام و بايد مواظب حرف زدنهايم باشم نگاه‌هايم را جوري تنظيم كنم تا خللي به بزرگ شدنم وارد نسازد بايد هر نوع غذايي  نخورم  تا كلسترول و قند و اوره خونم بالا نرود بايد آرامشم را در همه حال حفظ كنم تا گروه‌هاي فشار خونم دست به اعتراض نزنند. بايد هرجايي اقدام به قدم زدن نكنم و با هر كسي دوست يا دشمن نشوم بايد موهايم را صحيح كوتاه كنم پيرهن و شلوار و كفشم را مطابق سليقه جامعه انتخاب كنم .

بايد كار كنم از صبح تا شب و يادم باشد كه به رئيسم ، رئيس رئيسم و تمامي مافوق‌هايم احترام بگذارم و در مقابل اوامرشان چيزي جز بله قربان ، حتماً ، باشه چشم ، هرچه شما بفرمائيد و امر امر شماست از دهانم بيرون نيايد. تمام تلاشم اين باشد كه مبادا و مبادا منحني اخمي در پيشاني‌شان شكل بگيرد و در نامه‌هايم آنها را با القاب جناب رياست محترم مستدام الدوله عمري اضافاته و كرمي كراماته خطاب كنم.

من بزرگ شده‌ام لذا بايد روزنامه بخوانم كتاب بخوانم مجله بخوانم به خبرهاي كذب و غير كذب تلوزيون و راديو گوش دهم تا بي خبر نباشم.

اينروزها به دليل بزرگ شدنم بايد داراي فكر، ديدگاه و انديشه سياسي باشم و آنها را مطابق جيبم انتخاب كنم كه در غير اين صورت كلاهم پس پس معركه است.

اينروزها قيمت نان در نمازم تاثير مستقيم دارد و اگر به همين منوال پيش برود هيچ بعيد نيست كه نانوايي قبله‌ام شود.

اينروزها آزادي در گلبولهاي سفيد و جنگ در گلبولهاي قرمز خونم در رفت و آمد هستند طوري كه مرا به حركات موزن وا مي‌دارند و مغزم را به دادن فرمانهاي ناروا و روا وادار مي‌كنند - البته اهل علم و غلم اين حالت را روايتي از احزاب باد مي‌دانند-  

اينروزها دچار انحراف بيني شده‌ام به نحوي كه نمي‌توانم راحت نفس بكشم و همه آدمها را در دو مدل مي‌بينم راستش اينروزها بجاي خدا بنده خدا در نوسانات زندگي‌ام جريان دارد و ماه را دست نيافتني مي‌بينم- اگر به ماه نگاه كنم –

اينروزها بزرگ شده‌ام  اما مادر جان كودكي چقدر خوب بود كاش مرا بزرگ نكرده بودي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:25 توسط حمزه زارعي| |

یک غزل قدیمی

               صبح عيد

بعد از سه سال صبر پريروز صبح عيد

بر دوش ابرهاي مسافر سرت رسيد

بر پلکهاي بسته ذهنت نشسته بود

خوابي که رفته رفته کسي را نمي شنيد

شبهاي شعر چشم تو ديگر نمي سرود

شعري که داشت در دل خود مصرعي اميد

اي دستهاي سبز و معطر که در فضا

بوي گلاب خاطره را مي پراکنيد

آنروز صبح وقت خداحافظي مان

آنروز را دوباره به خاطر بياوريد

آنروز صبح وقت خداحافظي مان

بغضم شکست و باز "خدا" از لبم چکيد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:1 توسط حمزه زارعي| |

      تو بزرگی و بزرگی و ...

شب شبانگاه ز دريا خبرت آوردند

صبح با بارش خورشيد سرت آوردند

وقت افتادن ما بود نه معراج شما

صحنه هايي که در آن بال و پرت آوردند

تو بزرگي و بزرگي و بزرگي و بزرگ

زين سبب مختصران مختصرت آوردند

کاش دستان پر از تاول تو مي گفتند

دوستانت چه بلايي به سرت آوردند

شهر در زاويه تنگ قبورش خوابيد

تا از انديشه تابوت درت آوردند

خبر رفتنت از کوچه ما را نشنيد

جغدهايي که پس از تو اثرت آوردند

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:23 توسط حمزه زارعي| |

پیش به سوی ماه مبارک رمضان

    

گاه با ديدن يک آه دلم می گيرد

مثل ابری شدن ماه دلم می گيرد

 مثل آهوی پريشان شده بازيگوش

با رسيدن به کمينگاه دلم می گيرد

 با طلوع سفر صبح شبم مي ميرد

از غروب لب دلخواه دلم مي گيرد

 زندگی راه درازی است ولی بی رخ او

از دغل بازی اين راه دلم می گيرد

 مثل باران بهاری شده ام بی ترديد

گاه  می گريم و بيگاه دلم می گيرد

 تا که دستان من از دامن آن سرو بلند

می شود يکسره کوتاه دلم می گيرد

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:37 توسط حمزه زارعي| |

به محمد حسين انصاري نژاد و مصيبتهاي پيش آمده براي ايشان

عزاداري ماه

بنويس كه آسمان سياه است امشب

يعني كه عزاداري ماه است امشب

بنويس بهار وقت خوشحالي نيست

وقتي كه خزان چشم به راه است امشب

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:14 توسط حمزه زارعي| |


Design By : Night Skin